Google+
دختر و شاهزاده

دختر و شاهزاده

پخش بعدی
یکی بود یکی نبود، یک روز یک دختر استرالیایی به کافه رستوران نزدیک خانه‌شان رفته بود که در آن‌جا با یک شاهزاده دیدار می‌کند و آن‌ها عاشق همدیگر می‌شوند... سه سال بعد، دنیا شاهد مراسم زیبای ازدواج «ماری بیشتر ببینید...

یکی بود یکی نبود، یک روز یک دختر استرالیایی به کافه رستوران نزدیک خانه‌شان رفته بود که در آن‌جا با یک شاهزاده دیدار می‌کند و آن‌ها عاشق همدیگر می‌شوند... سه سال بعد، دنیا شاهد مراسم زیبای ازدواج «ماری دانلدسون» از «هوبارت»، با شاهزاده فردریک، ولیعهد دانمارک، است.

این برنامه یک روایت تلویزیونی از یک قصه‌ی واقعی اما افسانه‌وار و عاشقانه است؛ روایت حقیقت صمیمانه‌ی دو زندگی، روایتی از درون و بیرون نگاه عمومی مردم. زندگی واقعی اما همیشه به آسانی دنیای قصه‌ها نیست. این داستان، حقایقی فراتر از آن چیزهایی است که در روزنامه‌ها در این‌باره نوشته شده؛ داستان یک برخورد مهم و سرنوشت‌ساز: داستان تصمیمی که زندگی را برای همیشه تغییر می‌دهد.

داستان از آنجا شروع می‌شود که «ماری دانلدسون» بیست‌و‌هشت ساله، احساس می‌کند در زندگی خوش‌اقبال نیست. «ماری» هنوز برای از دست دادن مادرش و از هم‌پاشیده‌شدن رابطه‌ی هفت ساله‌اش غمگین است. شغل او در رابطه با تبلیغات است. اما سوالی که مدام از خودش می‌پرسد این است که چرا زندگی‌اش آن طور که می‌خواهد پیش نمی‌رود.

شخصیت ماری در دسته‌ی شخصیت های نوع «A» قرار می‌گیرد. او ورزشکار، مستقل و کوشا است. او احساس می‌کند زمان به سرعت می‌گذرد و هرچه سریع‌تر باید وارد یک رابطه‌ی جدید شود؛ موضوعی که روی او فشار روانی وارد می‌کند. «ماری» را نمی‌توان با شخصیت «بریجیت جونز» مقایسه کرد. او بر خلاف هم‌اتاقی‌اش دنبال یک فرد بی‌همتا نمی‌گردد. او در حست‌و‌جوی یک زندگی رویایی و افسانه‌ای نیست. ماری، از وارد شدن به یک رابطه‌ی دیگر می‌ترسد چون نگران است که دوباره از نظر روحی ضربه بخورد. او یک کمال‌گرا است که همیشه بدترین‌ها را انتظار دارد و اعتقاد دارد تا وقتی خودش کامل نباشد، شایستگی دوست داشته شدن ندارد. او به هیچ عنوان حاضر نیست تا دوباره تحت تاثیر احساساتش قرار بگیرد و وقتی پای مردها در میان باشد، محتاط است.

 

اما درباره‌ی «فرد»...

او از خاندان سلطنتی و یک شاهزاده است. علاقه‌ی او به پیاده‌روی در «گرینلند» یا پریدن از هواپیما با چتر، بیشتر از شرکت در مراسم رسمی است. رویای او این است که یک کافه کنار ساحل داشته باشد و مجبور نباشد کفش بپوشد. او کسی است که هرگز نخواسته شاه باشد. در حالی که تمرکز و توجه «ماری» همیشه روی آینده بوده، «فرد» برای خودداری از نگرانی آینده، هر کاری که می‌توانسته انجام داده. او دوران دهه‌ی بیست زندگی‌اش را با زنان زیبا گذرانده؛ زنان زیبایی که قصد ازدواج با هیچ‌کدامشان را هم نداشته. (خاندان سلطنتی دانمارک نمی‌توانند با دانمارکی‌های دیگر ازدواج کنند).

مادر «فرد» یک ملکه‌ی بی‌نظیر است اما احساس مادرانه‌ی زیادی ندارد، برای همین «فرد» تشنه‌ی عشق است. او همه‌ی زندگی‌اش در جست‌و‌جوی کسی بوده که عاشق‌اش باشد اما نه به خاطر اینکه او یک شاهزاده است! «ماری» ممکن بود برای «فرد» دختری عادی باشد مثل هر دختر دیگری در یک کافه اما «ماری» توانست «فرد» را بخنداند و او را به فکر کردن وادارد. او برای «فرد» الهام بخش بود. همین که آنها شروع به صحبت کردند، «فرد» دوست نداشت هرگز صحبت هایشان به پایان برسد. آن‌ها عاشق همدیگر شدند و این جادوی زندگی واقعی بود (نه مانند داستان‌های افسانه‌ای)، همانطور که باید باشد.

 اما مانند همه‌ی کمدی‌های عاشقانه، هنوز برای وصال، موانع زیادی سر راه  آن‌ها وجود داشت. برای «ماری» هنوز چیزهای زیادی وجود داشت که باید آنها را کشف می‌کرد…

مثلا: چطور با شاهزاده‌ی مشهوری که چشم‌های زیادی به اوست قرار ملاقات بگذارد یا اینکه چطور به این زودی رابطه‌اش را با او تعریف یا درک کند؟ مساله‌ی دیگر او این است که پنهان نگه‌داشتن این رابطه به شکل یک راز، شخصیت مقاومی می‌خواهد. اگر این داستان فاش شود، او چگونه باید با خبرنگارها و عکاس‌های سمجی که در هر حالتی می‌خواهند از آنها عکس بگیرند مواجه شود؟ چطور می‌خواهد دوستانش را ترک کند، و پیشرفت شغلی و خانواده‌اش را رها کند تا در دنیا هویت‌اش در کنار شخص دیگری تعریف شود؟ چگونه با قضاوت شدن مدام در رسانه‌های مختلف کنار بیاید؟ چطور خودش باشد در حالی که مجبور است طوری رفتار کند که مناسب مقامش باشد؟ آیا می‌تواند این مقام را در خودش حل کند؟

برای یک زن کمال‌گرا مانند «ماری» زندگی در حالی که زیر نظر چشم جهانیان قرار دارد، کار آسانی نیست. او بهتر است برای غلبه بر این موانع، تلاش کند به افکار دیگران اهمیتی ندهد و در این داستانِ افسانه‌ای به شیوه‌ی خودش زندگی کند. «فرد»، قطعا نقصان‌هایی دارد و هنوز کارهای زیادی باید انجام دهد اما «ماری» در قلبش می‌داند که او ارزشش را دارد.

یکی بود یکی نبود، یک روز یک دختر استرالیایی به کافه رستوران نزدیک خانه‌شان رفته بود که در آن‌جا با یک شاهزاده دیدار می‌کند و آن‌ها عاشق همدیگر می‌شوند... سه سال بعد، دنیا شاهد مراسم زیبای ازدواج «ماری دانلدسون» از «هوبارت»، با شاهزاده فردریک، ولیعهد دانمارک، است.

این برنامه یک روایت تلویزیونی از یک قصه‌ی واقعی اما افسانه‌وار و عاشقانه است؛ روایت حقیقت صمیمانه‌ی دو زندگی، روایتی از درون و بیرون نگاه عمومی مردم. زندگی واقعی اما همیشه به آسانی دنیای قصه‌ها نیست. این داستان، حقایقی فراتر از آن چیزهایی است که در روزنامه‌ها در این‌باره نوشته شده؛ داستان یک برخورد مهم و سرنوشت‌ساز: داستان تصمیمی که زندگی را برای همیشه تغییر می‌دهد.

داستان از آنجا شروع می‌شود که «ماری دانلدسون» بیست‌و‌هشت ساله، احساس می‌کند در زندگی خوش‌اقبال نیست. «ماری» هنوز برای از دست دادن مادرش و از هم‌پاشیده‌شدن رابطه‌ی هفت ساله‌اش غمگین است. شغل او در رابطه با تبلیغات است. اما سوالی که مدام از خودش می‌پرسد این است که چرا زندگی‌اش آن طور که می‌خواهد پیش نمی‌رود.

شخصیت ماری در دسته‌ی شخصیت های نوع «A» قرار می‌گیرد. او ورزشکار، مستقل و کوشا است. او احساس می‌کند زمان به سرعت می‌گذرد و هرچه سریع‌تر باید وارد یک رابطه‌ی جدید شود؛ موضوعی که روی او فشار روانی وارد می‌کند. «ماری» را نمی‌توان با شخصیت «بریجیت جونز» مقایسه کرد. او بر خلاف هم‌اتاقی‌اش دنبال یک فرد بی‌همتا نمی‌گردد. او در حست‌و‌جوی یک زندگی رویایی و افسانه‌ای نیست. ماری، از وارد شدن به یک رابطه‌ی دیگر می‌ترسد چون نگران است که دوباره از نظر روحی ضربه بخورد. او یک کمال‌گرا است که همیشه بدترین‌ها را انتظار دارد و اعتقاد دارد تا وقتی خودش کامل نباشد، شایستگی دوست داشته شدن ندارد. او به هیچ عنوان حاضر نیست تا دوباره تحت تاثیر احساساتش قرار بگیرد و وقتی پای مردها در میان باشد، محتاط است.

 

اما درباره‌ی «فرد»...

او از خاندان سلطنتی و یک شاهزاده است. علاقه‌ی او به پیاده‌روی در «گرینلند» یا پریدن از هواپیما با چتر، بیشتر از شرکت در مراسم رسمی است. رویای او این است که یک کافه کنار ساحل داشته باشد و مجبور نباشد کفش بپوشد. او کسی است که هرگز نخواسته شاه باشد. در حالی که تمرکز و توجه «ماری» همیشه روی آینده بوده، «فرد» برای خودداری از نگرانی آینده، هر کاری که می‌توانسته انجام داده. او دوران دهه‌ی بیست زندگی‌اش را با زنان زیبا گذرانده؛ زنان زیبایی که قصد ازدواج با هیچ‌کدامشان را هم نداشته. (خاندان سلطنتی دانمارک نمی‌توانند با دانمارکی‌های دیگر ازدواج کنند).

مادر «فرد» یک ملکه‌ی بی‌نظیر است اما احساس مادرانه‌ی زیادی ندارد، برای همین «فرد» تشنه‌ی عشق است. او همه‌ی زندگی‌اش در جست‌و‌جوی کسی بوده که عاشق‌اش باشد اما نه به خاطر اینکه او یک شاهزاده است! «ماری» ممکن بود برای «فرد» دختری عادی باشد مثل هر دختر دیگری در یک کافه اما «ماری» توانست «فرد» را بخنداند و او را به فکر کردن وادارد. او برای «فرد» الهام بخش بود. همین که آنها شروع به صحبت کردند، «فرد» دوست نداشت هرگز صحبت هایشان به پایان برسد. آن‌ها عاشق همدیگر شدند و این جادوی زندگی واقعی بود (نه مانند داستان‌های افسانه‌ای)، همانطور که باید باشد.

 اما مانند همه‌ی کمدی‌های عاشقانه، هنوز برای وصال، موانع زیادی سر راه  آن‌ها وجود داشت. برای «ماری» هنوز چیزهای زیادی وجود داشت که باید آنها را کشف می‌کرد…

مثلا: چطور با شاهزاده‌ی مشهوری که چشم‌های زیادی به اوست قرار ملاقات بگذارد یا اینکه چطور به این زودی رابطه‌اش را با او تعریف یا درک کند؟ مساله‌ی دیگر او این است که پنهان نگه‌داشتن این رابطه به شکل یک راز، شخصیت مقاومی می‌خواهد. اگر این داستان فاش شود، او چگونه باید با خبرنگارها و عکاس‌های سمجی که در هر حالتی می‌خواهند از آنها عکس بگیرند مواجه شود؟ چطور می‌خواهد دوستانش را ترک کند، و پیشرفت شغلی و خانواده‌اش را رها کند تا در دنیا هویت‌اش در کنار شخص دیگری تعریف شود؟ چگونه با قضاوت شدن مدام در رسانه‌های مختلف کنار بیاید؟ چطور خودش باشد در حالی که مجبور است طوری رفتار کند که مناسب مقامش باشد؟ آیا می‌تواند این مقام را در خودش حل کند؟

برای یک زن کمال‌گرا مانند «ماری» زندگی در حالی که زیر نظر چشم جهانیان قرار دارد، کار آسانی نیست. او بهتر است برای غلبه بر این موانع، تلاش کند به افکار دیگران اهمیتی ندهد و در این داستانِ افسانه‌ای به شیوه‌ی خودش زندگی کند. «فرد»، قطعا نقصان‌هایی دارد و هنوز کارهای زیادی باید انجام دهد اما «ماری» در قلبش می‌داند که او ارزشش را دارد.

شبکه تلویزیونی مرجان. کلیه حقوق محفوظ می باشد © Website Development by AVAMAE